خواجه نصير الدين الطوسي
213
اخلاق ناصرى ( فارسى )
مثلا طبيب را نظر در معالجه بر آنوجه بود كه دست را اعتدالى حاصل كند كه بدان اعتدال بر بطش قادر بود و بر آنكه بطش او از قبيل خيرات بود يا از قبيل شرور التفات نكند . و صاحب اين صناعت را نظر در جملگى افعال و اعمال صاحب صناعات بود نه از اين جهت كه خيرات باشند يا شرور ، پس اين صناعت رئيس همه صناعات بود و نسبت اين با ديگر صناعات چون نسبت علم الهى با ديگر علوم است و چون نوع انسان در بقاى شخص و نوع به يكديگر محتاجند و وصول ايشان بكمال بىبقاء ممتنع ؛ پس در وصول بكمال محتاج بر يكديگر باشند و چون چنين بود كمال و تمامى هر شخصى بديگر اشخاص نوع او منوط بود ، پس بر او واجب بود كه معاشرت و مخالطت نوع خود كند بروجه تعاون ، و الا از قاعده عدالت منحرف گشته باشد و به سمت جور متصف شده و معاشرت و مخالطت بر اينوجه آنگاه تواند بود كه بر كيفيت آن و وجوهى كه مؤدى بود بنظام ، و وجوهى كه مؤدى بود بفساد وقوف يافته باشد و علمى كه ضامن تعريف يكيك نوع بود حاصل كرده و ليكن آن علم حكمت مدنى است ، پس همه كس مضطر بود بتعلم اين علم تا بر اقتناى فضيلت قادر تواند بود و الا معاملات و معاشرات او از جور خالى نماند و سبب فساد عالم گردد و به قدر مرتبه و منزلت خود نرسد . و از اينروى شمول منفعت اين علم نيز معلوم شد و همچنانكه صاحب علم طب چون در صناعت خود ماهر شود ، بر حفظ صحت بدن انسان و ازالهء مرض قادر گردد ، صاحب اين علم چون در صناعت خود ماهر شود بر حفظ صحت مزاج عالم كه آن را اعتدال حقيقى خوانند و ازالهء انحراف از آن قادر شود . او بحقيقت طبيب عالم بود و بر جمله ثمرهء اين علم اشاعت خيرات بود